|
welcome to mohsen_sarafraz weblog |
|
بهترین وبلاگ فارسی ایرانیان |
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه،گفت : اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟... کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني. کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.. خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را ... *** مـادر*** صدا کني
دوستان عزیز ضمن تبریک سال نو و بهار طبیعت از همه شما خوبان بابت تاخیر چند ماهه پوزش میخواهم و امیدوارم که بتونم با این پستم موجبات رضایت شما رو فراهم بیاورم...باتشکر(محسن سرافراز)













+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط محسن سرافراز |
ن
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد
زندگی زیباست - زشتی های آن تقصیر ماست - در مسیرش هرچه نازیباست - آن تدبیر ماست - زندگی آب روانیست روان میگذرد - هرچه تقدیر من و توست همان میگذرد ![]()
یه دوست خوب میگفت: آدما مثل کتابن تا وقتی تموم نشدن جذابن.پس سعی کن خودتو جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم نشی.چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یکی دیگه...!! ![]()
شکوفه های صورتی فدای مهربونیات ...یه دل که بیشتر ندارم اونم فدای خنده هات ![]()
لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد، مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه، ولی آدمو دلگرم می کنه. ![]()
يه حلقه طلايي اسمت و روش نوشتم طلا نبود حلب بود سرتو كلاه گذاشتم![]()
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد ... ..... ناپلئون ![]()
ميگم مرسی بهش برسی با کمپرسی نگی بکسی منو ميبوسی اگه نبوسی خيلی لوسی ![]()
میگویند غروب جاییست که زمین اسمان را میبوسد من امشب وهر شب برای تو غروب میکنم پس کجایی اسمان من.......... ![]()
دورت بگردم چيست؟ دايره اي فرضي ست که تا اطلاع ثانوي از فرد مورد نظر حمايت مي کند ![]()
3.com I|I|I|I| |I|I|I| اين قبرها رو مي بيني؟يه دونه اش خاليه،اونم من گرفتم تا برات بميرم![]()
من آهنگ غریب روزگارم****غمی در انتهای سینه دارم*****تمام هستیم یک قلب پاک است*****که آن را زیر پایت می گزارم ![]()
شکسپیر میگه: واسه لذت بردن از زندگی. کافی کمی احمق باشی ![]()
ميدوني فرق اموزگار با روزگار چيه؟ آموزگار اول درس ميده بعد امتحان ميگيره... اما روزگار اول لمتحان ميگيره بعد درس ميده!![]()
مي دانم محبت را بر چه كاغذي بنويسم كه هرگز پاره نشود بر چه گلي بنويسم كه هرگز پرپر نشود بر چه ديواري بنويسم كه هرگز پاك نشود بر چه آبي بنويسم كه هرگز گل آلود نشود و بر چه قلبي بنويسم كه هرگز سنگ نشود ![]()
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست![]()
اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است ![]()
آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت ، عمر بي حاصل ما اين همه افسانه نداشت ![]()
نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه كسي كه تو قلبمه بسوزه و من اشك نريزم ![]()
هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي ![]()
پروانه نمي ميرد چون گل به بغل دارد/اين سينه نمي ميرد چون عشق تو را دارد![]()
نمی دانم تا کدامین طلوع زنده خواهم ماند و در کدامین غروب خواهم رفت... اما دوست دارم تا اخرین لحظه بودنم تو را سر کار بگذارم ![]()
خرج كن ولي اسراف نكن. عاشق شو ولي ديوانگي نكن. اسوده باش ولي بيخيالي نكن . حرف بزن ولي وراجي نكن. دوستت دارم........... ولي پورو نشو ![]()
خر بالدار تاحالا ديدي؟ صد درصد نه. پس خيال پرواز رو از سرت بيرون كن ![]()
برداشتن قدم هاي بزرك در زندگي پاره شدن خشتك را در پي دارد. ![]()
اگر دیدی روزی به یادت گریه کردم بدان آن روز پیازی رنده کردم ![]()
چنديست كه بيمار وفايت شده ام .در بستر غم چشم به راهت شده ام. اين را تو بدان اگر بميرم روزي. مسئول تويي كه من فدايت شده ام ![]()
گریه را به خنده بفروش که خراب خنده هاتم هنوزم مثل قدیما من هوادار چشاتم ![]()
زندگي مثل يه جاده است ، من و تو مسافراشيم ، قدر لحظه ها رو بدونيم ، ممكنه فردا نباشيم![]()
تو چشات نگاه كردم تمام زيبايي آفرينش رو ديدم! زياد خوشحال نشو تو چشات خودمو ديدم. ![]()
خدا می دونه که من فقط تو رو دوست دارم، خدا می دونه که تو تنها عشقه منی، خدا می دونه که فقط تو رو می پرستم، خدا می دونه که من این اس ام اسو تا حالا واسه چند نفر فرستادم! ![]()
مي رسد روزي كه بي من روز ها را سر كني مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني ![]()
یه بسره میره بقالی میگه نوشابه خانواده دارین؟یارو میگه بله.میگه به مجرد ها هم میدین؟ ![]()
دوستان عزیز امیدوارم که از اس ام اس ها خوشتون اومده باشه....![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط محسن سرافراز |
نامت را خورشید می گذارم،اما نه خورشید را غروبی است ، نامت را رود می نهم افسوس که رود هم انتهایی دارد ، تو را بهار می نامم اما نه خزانی در پیش است پس تو را عشق می نامم در صدف قلبم ٌ جاودانه جاودانه خوابي ديدم خواب ديدم در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم بر پهنه اسمان صحنه هايي از زندگيم همچون برق از جلوي چشمانم گذشت در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ها ديدم يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا وقتي آخرين صحنه درمقابلم برق زد به پشت سروجاي پاهايمان روي شن ها نگاه كردم متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير پر پيچ وتاب زندگي ام فقط يك جفت پا روي شن نقش بسته آن هم در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم دلم شكست و به درگاه خداوند شكايت كردم:


خدايا تو كه گفتي بودي اگر به دنبال تو بيام در تمام راه با من خواهي بود
تو كه گفتي هيچ گاه تنهايت نخواهم گذاشت
ولي نمي فهمم چرا تو در سخت ترين لحظات زندگي ام
هنگامي كه بيش از هر وقت ديگري به تو احتياج داشتم مرا تنها گذاشتي؟

خداوند با مهرباني پاسخ داد:
دوست عزيزم
من همواره در كنارت بوده ام و هيچگاه تو را تنها نگذاشته ام
اگر در سختي ها ،آزمون ها، و رنج ها فقط يك جفت پا ديدي
زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي كردم ...

از دوستان عزیز بابت این تاخیرات اخیر عذرخواهی میکنم![]()
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط محسن سرافراز |
سلام من به محرم محرم گل زهرا سلام من به محرم به حال خسته زينب
سلام من به محرم به گهواره اصغر سلام من به محرم به مسلم و به حبيبش
سلام من به محرم به انتظار رقيه سلام من به محرم به حزن نغمه هايش محرم آمد . .. ماه حسین و اکبر و عباس . بوی علقمه و عطر یاس .. بوی خون و رگ بریده و اشک . .. ماه بوی سیب . ماه عزاداری آل الله.. ماه سیاه پوشی بهترین خلق خدا .... این مناسبت غمبار را به شما بهترین ياران ِ هميشه همراه تسلیت می گویم.
به لطمه های ملائك به ماتم گل زهرا
سلام من به محرم به تشنگی عجيبش
به بوی سيب زمين و غم حسين غريبش
سلام من به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی
سلام من به محرم به كربلا و جلالش
به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش
به بينهايت داغ دل شكسته زينب
سلام من به محرم به دست و مشك ابوالفضل
به نااميدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل
سلام من به محرم به قد و قامت اكبر
به خشك اذان گوی زير نيزه و خنجر
سلام من به محرم به دست و بازوی قاسم
به شوق شهد شهادت حنای گيسوی قاسم
به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر
سلام من به محرم به احترام سكينه
به آن مليكه كه رويش نديده چشم مدينه
سلام من به محرم به عاشقی زهيرش
به بازگشتن حر خروج ختم به خيرش
به رو سپيدی عون و بوی عطر عجيبش
سلام من به محرم به زنگ محمل زينب
به پاره پاره تن بی سر مقابل زینب
به پای آبله بسته به چشم تار رقيه
سلام من به محرم به شور و حال عيانش
سلام من به حسين و به اشك سينه زنانش
به پرچم و به سياهی به خيمه های عزايش



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط محسن سرافراز |
سلام دوستان عزیز: کریسمس مبارک...بعد از چند روز غیبت بلاخره تصمیم گرفتم که در چنین شب بسیار قشنگی بیام و آپ کنم و برای شما عزیزان تعدادی کارت تبریک عید کریسمس بزارم و همچنین یه مطلبی رو هم در این مورد بگم راستش من از یه چیزی خیلی ناراحتم اونم اینکه که وقتی تولد حضرت عیسی مسیح فرامیرسه متاسفانه میبینم تو بعضی سایتها،وبلاگها،نشريات و حتي تلويزيون ميلاد حضرت مسيح رو فقط به اقليت ارامنه و مسيحيها تبريك ميگن انگار نه انگار كه حضرت عيسي پيغمبر ما مسلمانان هم بوده... فقط ميگن اين روز قشنگ و به مسيحيها تبريك ميگيم و اين خيلي خيلي جاي تاسف داره ... بايد خدمت اين افراد گفت كه حضرت عيسي و ساير پپيامبران الهي متعلق به جامعه بشري هستن نه يك گروه يا فرقه خاص....
اول بزارید مطلبمو بگم بعد میریم سراغ کارت تبریکها![]()
در پايان اميدوارم كه ازاين به بعد شاهد چنين حرفها و سخنان گزاف نباشيم![]()











یک بار دیگه سال نو میلادی رو به همه شما دوستان گلم تبریک میگم امیدوارم سال خوبی برای همه شما خوبان باشه...![]()
قووووووووووووووووووووووووووووووربون همتون![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط محسن سرافراز |
دست هايت قبله گاه بوسه ام حرف هايت جنس باران دلم تا ابد افسون اين راهت شدم ديروز تو بودی و گام به گام با تو ديروز...لحظه لحظه ها
چشم هايم منتظر بر راه تو
ذره ذره در دلت گم مي شوم
تا شوم روزي من آن دلخواه تو
اي كليد آرزوهاي محال
اي طلوع بي هراسي هاي من
سبزسبزي پرشكوه وبي غرور
با تو هستم تا ته عاشق شدن
گو كه من آـخر به دلخواه ات شدم
مي ستايم تا ابد نام تو را
اي تو مرحم بر سكوت نيمه شب
مي گشايم آخر ايهام تو را
اي گل یخ بيش از اين رنجم مده
مانده تا ديوانگي يك تلنگر
امروز ياد خاطرات
ديوانه تر از گذشته فرياد جنون سر می دهم
فراموشی جايی نخواهد داشت
من با ياد تو نفس می کشم
جمعه ی سياه رفته است
ياد تو از خاطر من نمی رود
پر بود ز شادی
آخر ما با هم بوديم
همره هم بوديم
ما ديوانه ی هم بوديم
من ديوانه ات می مانم
و به آن افتخار می کنم
آخر تو همه ی زندگی من هستی
همه ی بود و نبود.
عشق و و جود.
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست...
همان لبخندی كه توآن را
از من می ربودی بر لبانت
زینت بست.
و به آرامی از من فاصله
گرفتی بی هیچ كلامی.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود می گفتم :ای كاش این قامت
نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید كه
آسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط محسن سرافراز |
در سکوتی دلگیر مانده ام بین تو و خودم...
فاصله ای به اندازۀ هزار سال نوری بین خودم و تو می بینم...
تو گذشتی از من!!!!
غافل از نگاهم و غافل از یادم...
پشیمانم از گشودن دریچه ای به سوی تو!

نمی دانم!
به گمانم دریچۀ نگاهت را باید بست...
بست تا زندگی را خوب دید ونوای باران را شنید...
کسی آن سوی سرزمین خواب من ، موسیقی باران را زمزمه می کند...
و به گمانم هراس های عاشقی من نیز از همان روز شروع شد!
از همان خواب و همان باران...
سرزمین خواب من آن سوی سرزمین واقعی و تنگ توست!

سرزمین تو فقط درد و اندوه است...
سرزمینی دور از رویا...
سرزمینی زرد و قرمز...
امّا سرزمین من آن سوی تو!
آن سوی دریچۀ نگاه توست!
کافی است نگاهی کنی به ستاره ای که
آن گوشۀ آسمان به تو چشمک می زند
و تو را مشتاق است...

آن وقت تو می مانی و ستاره...
تو می مانی و نوای باران...
تو می مانی و شاید من...
فقط کافی است نگاهت را کمی سبز کنی
آن وقت سرزمین بی رنگیت
رنگی می گیرد آن چنان خیال انگیز
که خیال های مرا هم غرق در خود می کند...

امّا حالا تا آن روز من مانده ام و
خیال های هراس انگیز دوری از تو...
دوری از تو و نگاه مبهمت...
اشتباه کردی نخواستی این ماندنم را
می فهمی یک زمان
امّا دیر است...

می دانم
می دانم
می دانم
آه ...می دانم
کاش تو هم کمی می دانستی....
که بی تو سوختم من....سوختم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط محسن سرافراز |
غربت را نبايد در الفبای شهر غريب جستجو کرد....![]()