تبليغاتX
:: بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان ::

       

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

                 welcom to mohsen sarafraz weblog  

درباره وبلاگ

  به خدا قسم..
قسم به نان ونمك..
به شرم تو....
به چشمهاي قشنگ تو ...
اندازه هرچه دل تنهاييم بخواهد...
با همه وجود...
وبا هرچه عشق...
و عشق
ای ماهرخ زیبای من...
دوستت دارم..
آرشيو موضوعات
لينك دوستان محترم

همه نمونه آموزش برنامه نويسي و کامپيوتر عکس ايراني وخارجي
Haparoot (هپروت)
موبایل و کامپیوتر
๑۩۞۩๑سرگرمی.فشن.دیدنیها
بهترین عکس های روز
پسران حرفه ای - مرکز دانلود
بزرگترين سايت تفريحي ايرانيان
دانلود سرا
دنیای مجازی
پادشاه دانلود ایران
۩۞۩ بيا تو كف ۩۞۩
گروه شيرازيا(عكسهاي ديدني،خبرهاي داغ)
فقط جوکهای باحال---میثم
کلبه عشق،خداوند عشق را آفرید
فرشته ماه بهترین سایت ایرانی
همراز... مشاوره اینترنتی
جدید ترین اس ام اس ها و جوک ها
سفير عشق..آقا پويا
از سنگ آسمانی تا ضرب المثل ایرانی
شب شکوه ...مریم خانوم
دوست داشتن عاشقانه...غزل
داستان های شیرین...مینا خانوم
کد موزیک وبلاگ وکدهای جاوا
SMS های خفن...کلیک کن
دوست یابی در غربت ...ساسان
تو باید این ( هستی ) را لمس کنی
تا بی نهایت..لی لی
به نام خالق یکتا..حمیدو شیرین
۩۞۩ و خداوند عشق راآفرید
*زندگی،عشق و دیگر هیچ*..اركيده
بابا ما دیگه کی هستیم؟!
تنهاترین....مریم .....غریب آشنا
اگه بیای تو دیگه برنمیگردی!!!
زندگی زیبا (Mr.ZZ)
دل نوشته های یک کودک خیابانی
توقف ممنوع....311علی
این سه خواهر.....وبلاگی متنوع
جدیدترین اهنگهای ایرانی و خارجی
"تنهایی که حالا کلی دوست خوب داره ..سایه
بهار دلتنگی.............بهانه
۩۞۩ .:: ترفند خانه ::. ۩۞۩
بچه پررو
ملینا.......عشق یعنی انتظار
انواعebookدرمورد كامپيوتر
خاطرات فرید
وبلاگ تخصصي بازي هاي رايانه اي کدهای تقلب اخبار و تحليل بازي ها
"بهترین سایت تفریحی ایرانیان"
"روانشناسی و مشاوره"

سايت تخصصي موبايل
آرشيو پيوند هاي روزانه

پيوند هاي ويژه ي وبلاگ
پشتيبانان

عطر شباب (جوانی)

*امروز ميخوام يكي از شعرامو براي اولين بار در وبلاگم قرار بدم ،اميدوارم كه از

 

خوندنش آزرده خاطر نشيد ، در ضمن اگرقابل دونستيد نظر  مهربانتون رو از اين حقير

 

دريغ نفرماييد*

 

 

*عطر شباب*

 

 

من غريبانه شكستم  

                                  

 عهد به پيمان تو بستم

 

 

 

 

تو چه كردي بر دل من     

                         

من كه پاي تو نشستم

 

 

 

 

چو بديدم روي ماهت      

                        

 من هميشه مست مستم

 

 

 

 

تو زدي خنجر به قلبم  

                         

 تو شدي ناقوس مرگم

 

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان 

 

 

تو بودي عطر شبابم  

                               

 تو بودي دواي دردم

 

 

 

 

تو بودي فصل بهارم      

                            

  تو بودي بحر نيازم

 

 

 

 

 

من پر از باران اشكم     

                          

 دل به دنياي تو بستم

 

 

 

 

تو چه كردي سرونازم    

 

 

 

 

 

 من غريبانه شكستم

     

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

 

شعر از : محسن سرافراز

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

عطر نگاهت...

عطر چشماي تورو                      قاب اطاقم مي كنم

 

مي خونمت با عشق                          هميشه يادت مي كنم

 

 

 

با صداي عاشقونه                              واسه تو ترانه ميگم

 

جاي خاليت و مي بينم                       واي بازم ديوونه مي شم

 

 

 

 

نيستي اما تو اطاقم                مي پيچه عطر نگاهت

 

كاش بدوني يكي خستس        كه مي مونه چشم به راهت

 

 

اي رفيق روزاي غم                        تو كجايي تو كجايي ؟؟

 

نه ديگه نيستي كنارم                       نه نگاهي ، نه صدايي

 

 

 

 

بي تو ، تو حسرت بازم                 پرم از درد و سياهي

 

كاش مي دونستي واسه من             قددنيا تكيه گاهي

 

 

 

دوباره آخرين نگاهت                    باز مي پيچه توي يادم

 

كاش بودي تا كه صدامو                به چشات هديه مي دادم   

 

 

لينک ثابت | نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

ستاره

 

چه سخته دل سپردن به اون كه دل نداره

 

 

سخته آخه دلواپسي يه وقت به عشقت نرسي

 

سخته هميشه بي كسي

 

 

 

وقتي كه توي قلبم نباشه يك ستاره

 

همون بهتر بميرم عاشق نشم دوباره

 

 

 

سخته آخه تنها شدن

 

يه غصه، بي صداشدن

 

شكستن و فنا شدن

 

 

 

تلخه آخه دلواپسي

 

يه وقت به عشقت نرسي

 

نگيره دستاتو كسي

 

 

وقتي دلت تنگ نميشه

 

سنگ تو سينت هميشه

 

 

برم كه چيزي نميشه

عاشق مي مونم هميشه

 

 

 

وقتي كه توي قلبم نباشه يك ستاره

 

 

 

 

 

همون بهتر بميرم عاشق نشم دوباره      

 

 

  

 

سخته آخه تنها شدن

 

ستاره اي رها شدن

 

گذشتن و فنا شدن

 

 

 

به ياد تو...

لينک ثابت | نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

لحظه ی عشق دختر و بابایی

درد و دل دختر و بابایی

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

گفتي:


ديدي!
ديدي چه ساده و چه به سادگي
از شب و ماه و ستاره گفتيم و از هم گذشتيم
ديدي هيچ کس از ما با ما نبود

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان


گفتم آره
مي دانم، خووب

گفتي:

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

من از خورشيد و تو از ماه گفتي
همه هر چه داشتيم رو کرديم و به عشق باختيم روزگار را

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

بابايي
من هميشه مي خواستم
عشق را در کنار زندگي داشته باشم

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان


تو و من

من و تو
خودمان را به زندگي بگوييم

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

گفتم
مي گوئيم دخترم
امان بده
 
 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

گفتي :


چه روزها و چه شبهايي که از شما مي خواستم
التماس مي کردم

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

بابايي
به زندگي فکر کن
به آنچه که در کمين ما نشسته است
تند و جاري و سر کش

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

هي مي گفتم بابايي
براي يکي و يگانه شدن
بايستي که ما
آبروي عشق را نگه بداريم

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

چه روزهايي و چه شبهايي که از دست شد


گفتم
آن روزهايي که رفتند
و آن شبهايي که جان و حالي در پستوي دل
حکايت دل ما بود
دخترم

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان


 گفتي خودت گفتي بابايي که رد هر آن چه که رفت نبايد گرفت
پس از آنچه که رفته است نگو
بگذار از آنچه که مي آيد بگويم

 

 

 

از روزگار پرگلايه
از آنچه مرا دلتنگ کرده است
از آنچه مرا در خود شکسته است

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

بگذاراين بار از بابايي بگويم
از کسي که از دل دخترش بي خبر است

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

بابايي
به بويت قسم
خسته ام

ديگر چشمهايم اشکي ندارد براي ريختن
ديگر از اين همه واهمه پکيده ام
پکيده ام
مي فهمي

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

گفتم
سعي مي کنم
جون بابايي من

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

 

من محياي شنيدم بگو
به بابايي بگو

 

 بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

لينک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل و سخن عاشقی

گلم از خود رهيدن را بياموز


به سر منزل رسيدن را بياموز

 

مجال تنگ و راهي دور در پيش


به پاهايت دويدن را بياموز

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

زمين بي عشق خاكي سرد و مرده ست


به قلب خود تپيدن را بياموز

 

جهان جولانگهي همواره زيباست


به چشمت خوب ديدن را بياموز

 

بياموز، آفريدندت توانا


توانا، آفريدن را بياموز

 

جهان طعم شراب كهنه دارد


به لبهايت چشيدن را بياموز

 

تو اهل آسماني اي زميني


به بال خود پريدن را بياموز

 

صدايت مي كنند از عالم عشق


به گوش جان شنيدن را بياموز

 

نسيمي باش و از باد بهاري


سحرگاهان وزيدن را بياموز

 

تو ابر رحمتي ، گاهي فرو ريز


ز اشك خود چكيدن را بياموز

 

 

گذارت گر ز راهي پر گل افتاد


به دست خود نچيدن را بياموز

 

به عاشق غمزه و غم ميفروشند


تو از اول خريدن را بياموز

 

سبك همواره بار زندگي نيست


به دوش خود كشيدن را بياموز

 

كمانت مي كند اين بار سنگين


تو از اول خميدن را بياموز

 

 

 

تو از اول خميدن را بياموز

 

جهان از هر دو دارد ، شادي و غم


شكيب داغ ديدن را بياموز

 

به دنيا دل سپردن نيست دشوار


ز دنيا دل بريدن را بياموز

 

نياسودن به دوران جواني


به پايان آرميدن را بياموز

 

 

به جولان در سخن"سالك" مپرداز


دمي در خود خزيدن را بياموز

 

بهترين وبلاگ فارسي ايرانيان

لينک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

سخن عاشقی..

نامت را خورشید می گذارم،اما نه خورشید را غروبی است ، نامت را رود می نهم افسوس که رود هم

 

انتهایی دارد  ، تو را بهار می نامم اما نه خزانی در پیش است

 

پس تو را عشق می نامم در صدف قلبم  ٌ جاودانه جاودانه

 

خوابي ديدم

         

خواب ديدم در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم

 

بر پهنه اسمان صحنه هايي از زندگيم همچون برق از جلوي چشمانم گذشت

 

در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ها ديدم

 

يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا

وقتي آخرين صحنه درمقابلم برق زد به پشت سروجاي پاهايمان روي شن ها نگاه كردم

 

متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير پر پيچ وتاب زندگي ام فقط

 

يك جفت پا روي شن نقش بسته آن هم در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم

 

دلم شكست و به درگاه خداوند شكايت كردم:

 

 

                             

خدايا تو كه گفتي بودي اگر به دنبال تو بيام در تمام راه با من خواهي بود 

 

تو كه گفتي هيچ گاه تنهايت نخواهم گذاشت

 

ولي نمي فهمم چرا تو در سخت ترين لحظات زندگي ام

 

هنگامي كه بيش از هر وقت ديگري به تو احتياج داشتم مرا تنها گذاشتي؟

 

 

خداوند با مهرباني پاسخ داد:

دوست عزيزم

 

من همواره در كنارت بوده ام و هيچگاه تو را تنها نگذاشته ام

 

اگر در سختي ها ،آزمون ها، و رنج ها فقط يك جفت پا ديدي

 

زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي كردم ...

از دوستان عزیز بابت این تاخیرات اخیر عذرخواهی میکنم

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

شب یلداتون مبارک

دست هايت قبله گاه بوسه ام
چشم هايم منتظر بر راه تو
ذره ذره در دلت گم مي شوم
تا شوم روزي من آن دلخواه تو
اي كليد آرزوهاي محال
اي طلوع بي هراسي هاي من
سبزسبزي پرشكوه وبي غرور
با تو هستم تا ته عاشق شدن
گو كه من آـخر به دلخواه ات شدم

حرف هايت جنس باران دلم
مي ستايم تا ابد نام تو را
اي تو مرحم بر سكوت نيمه شب
مي گشايم آخر ايهام تو را
اي گل یخ بيش از اين رنجم مده

تا ابد افسون اين راهت شدم
مانده تا ديوانگي يك تلنگر

 

ديروز تو بودی و گام به گام با تو
امروز ياد خاطرات
ديوانه تر از گذشته فرياد جنون سر می دهم

فراموشی جايی نخواهد داشت
من با ياد تو نفس می کشم
جمعه ی سياه رفته است
ياد تو از خاطر من نمی رود

ديروز...لحظه لحظه ها
پر بود ز شادی
آخر ما با هم بوديم
همره هم بوديم
ما ديوانه ی هم بوديم
من ديوانه ات می مانم
و به آن افتخار می کنم
آخر تو همه ی زندگی من هستی
همه ی بود و نبود.
عشق و و جود.

در اخرین لحظه دیدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست...

همان لبخندی كه توآن را
از من می ربودی بر لبانت
زینت بست.

و به آرامی از من فاصله
گرفتی بی هیچ كلامی.

من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود می گفتم :ای كاش این قامت
نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید كه
آسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن....
دوستان عزیز برای دیدن تمام عکس ها صبر کنید تا کامل صفحه لود بشه...
لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل...درسکوت

در سکوتی دلگیر مانده ام بین تو و خودم...

فاصله ای به اندازۀ هزار سال نوری بین خودم و تو می بینم...

تو گذشتی از من!!!!

غافل از نگاهم و غافل از یادم...

پشیمانم از گشودن دریچه ای به سوی تو!

نمی دانم!

به گمانم دریچۀ نگاهت را باید بست...

بست تا زندگی را خوب دید ونوای باران را شنید...

کسی آن سوی سرزمین خواب من ، موسیقی باران را زمزمه می کند...

و به گمانم هراس های عاشقی من نیز از همان روز شروع شد!

از همان خواب و همان باران...

سرزمین خواب من آن سوی سرزمین واقعی و تنگ توست!

سرزمین تو فقط درد و اندوه است...

سرزمینی دور از رویا...

سرزمینی زرد و قرمز...

امّا سرزمین من آن سوی تو!

آن سوی دریچۀ نگاه توست!

کافی است نگاهی کنی به ستاره ای که

آن گوشۀ آسمان به تو چشمک می زند

و تو را مشتاق است...

آن وقت تو می مانی و ستاره...

تو می مانی و نوای باران...

تو می مانی و شاید من...

فقط کافی است نگاهت را کمی سبز کنی

آن وقت سرزمین بی رنگیت

رنگی می گیرد آن چنان خیال انگیز

که خیال های مرا هم غرق در خود می کند...

امّا حالا تا آن روز من مانده ام و

خیال های هراس انگیز دوری از تو...

دوری از تو و نگاه مبهمت...

اشتباه کردی نخواستی این ماندنم را

می فهمی یک زمان

امّا دیر است...

می دانم

می دانم

می دانم

آه ...می دانم

کاش تو هم کمی می دانستی....

که بی تو سوختم من....سوختم

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

سخن عشق.....دلدادگی

غربت را نبايد در الفبای شهر غريب جستجو کرد....

 

          همين که عزيزت نگاهش را به ديگری فروخت تو غريبی.....

نمی شناسمت!
ندیده ام تو را
!
نه ، هیچ جا

تو کیستی؟

چرا نمی رسد دلم به پای تو!؟

ولی تو هی سکوت می کنی، فقط سکوت آه...

تمام شب فقط شنیده ام

خدا خدای تو
!....
ولی هنوز هم دلم پر از ترانه می شود

و پلک پنجره عجیب می پرد برای تو

 

ای سکوتت لحظه لحظه مرگ من
     ... آسمانی

 با توام،حرفی بزن

                           بوی باران می دهد نجوای تو
گفتگوی سبز و بی پروای تو
          
می توان در بستر یادت شکفت
   
                        
  می توان همچون تو شعری تازه گفت
با غزل،با مثنوی،با انتظار!
                              یاد تو باغی است سرشار از بهار

قلب من كنار پنجرهء تنهايي ،
هنوز بي قرار توست ،
گرچه انتظار هيچ معجزه اي از لحظه ها نيست !
روزها مي آيند ، مي مانند ،
و مي روند و تو ديگر نمي آيي و
شايد براي من ،
بي تو ،
انتظار مفهومي تازه مي يابد !

وقتي من وشبهايم به اميد انتظار زنده مي مانيم !
و زنده بودن معنايي است ساده
كه من دشوارش كرده ام !!
و زند گاني شايد ،
مجموع اي است از تكرار ....انتظار

منتظر نظرات مهربانانه شما عزيزان هستم

لينک ثابت | نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل....مرگ

نمیدانم چرا باید چنین ساز مخالف سر کنم یکسر


                 نمیدانم چرا گردونه را وارونه میبینم


                         در این بهر خروشان ... دگر راه نجاتی نیست


                                           نمیدانم چرا این چشمه را خشکیده میبینم


                            همه دنیای من شد شک و تردید و فقط یک چیز... 
 

و آن اینکه دلی را عاشق و شیدای دلداری نمیبینم


                         چرا باید چنین باشد؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟


                                        زمانی بود ؛کاتب مشق عشق میکرد و دیگر هیچ

زمانی بود ؛درویشی و مهر و دوستی  هر جا هویدا بود


                               چرا باید به جای مهر /کینه را مهمان دلها کرد


                                            چرا باید به جای دوست / دشمن را هم اوا بود


                                                      چرا رسم زمان باید چنین گردد

      همه دلها شده سنگی / همه  در فکر آزارند


            بدا بر حال ما / قربانیاتی بی سر انجامیم


                      عجب ره توشه ای داریم !!!!

 

                                       چرا ما بی سرانجامیم؟ چرا تنهای تنهاییم.؟ 

و ختم کلام اینکه....

بی وقفه بر پیکره روزگار می کوبد


                        پتک عصیانگر گناه


 
                                     با ثانیه هایی از جنس خطا


و عمری که به تاراج می رود


               پس تمام خواسته هایت را در سینه حبس کن

      و هرگز امید زندگی را


                  به زنگار خاکستری گناه / کینه /نفرت مفروش


خود را به تقدیر بسپار و اگر توانی داشتی  مبارزه کن


                                تا آبدیده شود دلت برای مرگ آینده 

                                    برای مرگ آینده

دوستان عزیز باید یه نکته ای رو خدمت همه شما عزیزان عرض کنم ...بعضی ها گله داشتند که چرا بعضی از عکسها بالا نمیاد یا روش ضربدر میخوره....باید بگم راستش تقصیر من نیست عوامل متعددی در به وجود آمدن به همچین مواردی دخیلن...مثلا:کارت اینترنت ،بلاگفا،و سوميشم بدشانسي شماست ....اما راه حل چيه؟تااونجايي كه من ميدونم تنها راه حل اينه كه بر روي عكس كليك راست كنيد سپس گزينهshow pictureرا انتخاب كنيد....يا دوباره وارد وبلاگ بشيد....بهر حال از مشكلات پيش اومده از همه شما عزيزان عذرخواهي ميكنم.....

لينک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.

اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم

اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.

اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم

اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم

اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد.گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم.
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

دردو دل من با خدا

                                   خدایا چقدر از تو دور شده ام 

احساس میکنم مدتهاست که رهایم کرده ای

یا شاید مرا به دیگران سپردی

پیشترها همیشه دستهای نوازشگرت  را روی دل زخمی ام احساس میکردم

پیشترها وقتی دلتنگ بودم میـآمدی روی تختم و درست کنار من مینشستی

 و با حضورت آرامشی به من میدادی و میرفتی .

میدانم کسی نمیتواند بپذیرد

که من و تو درست کنار هم مینشستیم

و گاهی روبروی هم

و تو از عرش خدایی ات

به فرش اتاقم پا میگذاشتی .

کسی باور نمیکند که پیشترها حضورت و وجودت را لمس میکردم

پیشترها همه چیز فرق میکرد

پیشترها هر شب در بزم تنهایی ام حضور داشتی

پیشترها تو فقط خدا نبودی ، دوست بودی ؛

پیشترها سجاده را که میگشودم ....

میدانم .

مدتهاست که سجاده ام را باز نکرده ام .

دلم برای سجاده کوچکم

 که جهانی بزرگ و لایتنهای را

در تار و پود خود جای داده ؛ تنگ شده است

معبودم ؛ چگونه از تو دور شدم ؟

تو را گم کرده ام

تو را کم آورده ام

دلم را خالی میکنم

برگرد

به خانه ات برگرد

خدای من ، ،تو اي معبود مهربان من ،با تمام وجود مي گويم: دوستت دارم ،دوستت دارم

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

دفتر دل من

آرزو دارم شبي عاشق شوي
 
آرزو دارم بفهمي درد را
 
تلخي برخوردهاي سرد را
 
مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني
 
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
 
مي رسد روزي كه شبها در كنار عكس من.....
 
 نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني.....
کاش.......
 
                          هيچ بارانی رد پای کودکيم را نمی شست
 
              کاش........
 
                        هيچ ساعتی گذرجوانی و کودکيم را ثبت نمی کرد
 
             کاش .......
 
                       هيچ لباسی بزرگ شدنم را نشان نمی داد
 
            کاش.....
 
                        هنوزچشم براه آبنبات بودم
 

انتظار...

من تنهاترین فریاد در اوج صدایم

من عاشقانه ترین نگاه

در کشتی وجود تو ام

من می خواهم زنده بمانم

تا با تو باشم

با تو بخوانم

چرا که بی تو می میرم!

تمام حرف های من

فریاد قلب من است

وتمام آنها از آن توست

من زردترین پاییزم

در فصل نگاهت

پس آن را در یاب وبا برق چشمانت

غروبش را همراه باش

کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد ؟

شاید تقدیر

دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند وشاید هم نه

ولی تا آن روز به امید رسیدن به نگاهت

در انتظار می نشینم

زندگی جست و جوی نیمه هاست در پی نیمه ها

 

 همه ذرات جان پیوسته با دوست

                                 همه اندیشه ام اندیشه اوست

      نمی بینم به غیر از دوست اینجا

                                خدایا این منم یا اوست اینجا ؟
لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل من

زندگي درس بزرگي است ،عاشقي درد بزرگي است عزيز دل من

اينو ميگم كه بدوني چه جوري عاشق بشي

مي دوني زندگي سخته،خيلي سخت

باورش برات چه سخته،خيلي سخت،مي دونم

اينكه عاشق بشي و به عشقت نرسي برات چه سخته ،مي دونم

اينكه عاشق بشي و بفهمي عشقت به تو بي وفاست چه سخته،مي دونم

اينكه عاشق بشي وببيني عشقت با يه كسي ديگست ،برات چه سخته،مي دونم

اينكه عاشق بشي وبفهمي عشقت ديگه دوست نداره برات چه سخته،مي دونم

اينكه عاشق بشي و بفهمي عشقت تاحالا تو رو به بازيچه گرفته،برات چه سخته،مي دونم

اينكه عاشق بشي و صبر كني،صبركني،صبركني،تابه عشقت برسي بعد نرسي برات چه سخته مي دونم

اينكه عاشق بشي وبهش بگي دوسش داري،اونم بگه دوست دارم،بعدش بره توروتنها بزاره برات چه سخته،مي دونم

عاشقي دردبزرگي است،درس بزرگي است ،عزيز دل من

ديگه كو ليلي و مجنون،ديگه كو شيرين وفرهاد،ديگه كو خسرو و شيرين ،ديگه كو...

آره دنياي دل ما حالا اينجوري شده

حالا عاشقا ديگه واسه هم نمي ميرند

حالا عاشقا براي عشقشون از غم و غصه مي گن

آره،عزيز دل من

آره من عاشق شدم

عاشق يه پري دريايي شدم

عاشق يه پري زيبا رو شدم

يه پري با بالهاي سفيد و خاكستري

يه پري با ابروهاي مشكي و با چشاي قهوه اي خرمايي

يه پري با دل شكسته و پراز غصه و غم

يه پري با دل غم ديده و پراز عشوه و رنج

ديگه حرفي ندارم برات بگم

كلمات واسه من ديگه معنا ندارن

زبونم ديگه چيزي نداره برات بگه

قلمم خشك شده،ديگه رنگي نداره

من ميرم با كوله باري از غم و غصه و رنج

تو بمون ،آره بمون با اون دل تيره و سنگ

عاشقي درد بزرگي است،درس بزرگي است ،عزيز دل من

 

اينو گفتم تا بدوني كه ديگه عاشق نشي

آره،مي دونم عاشقي درد بزرگي است،رنج بزرگي است

اما....كو اين دل سنگ

 

                                      شعري از :محسن سرافراز

لينک ثابت | نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

 

خــــواب دیــــدم دلت برام تنــــگ شــده بود

توی اون غربت چشمات دنیا بیرنگ شده بود

چرا اون قلب رئوفت از جنس سنگ شده بود

می دونم خیلی می ترسی دیگه از منم گذشته 

می دونم بین دلامون آتش جنگ شده بود

حسودا دارن می خندن می گن که دیگه بریدی

عشق ما بین من و تو چقدر قشنگ شده بود

می دونم من و نمی خوای هیچ کسی منو نمی خواد

دلم از غرور عشقت نعشه بنگ شـــده بود

اون که روزی بیوفا شد حتی به خوابم نمی یاد

دلش از جور زمونه انگاری منگ شـــده بود

نمی خوای منو ببینی این مرام عاشقا نیست

دیدن این من معصوم واسه تو ننگ شده بود

تو از اون روزی که رفتی و منو تنها گذاشتی

سر و کار من عاشق تلفن و زنگ شـــده بود

تو برو منو رها کن ولی خب یادت بمونهیه روزی این دل ساده با تو یکرنگ شــده بود

این عکسم تقدیم میکنم به همه کسایی که عاشقند ومعنای عاشقی رو درک میکنند

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

امروزم میخوام یه مطلب عاشقانه براتون بزارم.راستشو بخواین خودمم نمیدونم چرا بیشتر مطالبم عاشقانست و الانم چندتا پست پشت سر هم  مطلب عاشقانه گذاشتم...شاید به خاطر جذابیت یا شایدم به خاطر رمانتیک بودنشه ..اگرم دقت کرده باشید با اکثر کسایی تبادل لینک کردم که وبلاگشون عاشقونست..اما این فقط یه تصادفه ولی سعی میکنم توازنو بین همه مطالب رعایت کنم....

بعضی ها هم میگن وبلاگت شخصیه باید در مورد خودت بنویسی اما من میگم نه......میدونید چرا ؟چون اگه بخوام فقط درمورد یه مطلب خاص بگم برای من جذابیتی نداره...خوب دوست ندارم دیگه مگه زوره

من دوست دارم در مورد همه مطالب بگم....حالا اسمشو میخواین بزارین شنبه یکشنیه یا نمیدونم آش شوله غلم کار یا هرچیزه دیگه ای بزارید اما من اینجوریشو دوست دارم.......خوب بسته دیگه این همه توضیح بریم سراغ مطلب امروز که مطلب کوتاهی است...امیدوارم خوشتون بیاد...

روي تخته سنگي نوشته شده بود :
اگر جواني عاشق شد چه کند؟...
من هم زير آن نوشتم:
بايد صبر کند...

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ي من کسي نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟...

من هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتراست...
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
اما.............
زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

لينک ثابت | نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

 

شاپرک بالت شکسته


            پر پرواز تو بسته


                 می بینم غم توی چشمات


                              چه غریبونه نشسته


شاپرک خوابه قناری


            چه جوری دووم میاری


                     گلا پژمرده و زردن


                              تو عجب طاقتی داری

 

شاپرک دردت به جونم


          تورو از خودم می دونم


                     بذار یه شعری که گفتم


                                  واسهءدلت بخونم


شاپرک دل توی سینه


          ساعتا تنها می شینه


                    وقتی شب می رسه از راه


                                 خواب پروازو می بینه


واسه زخمام یه دوا نیس


         دلم از دلت جدا نیس


                 توی این غربت جونگیر


                             یه نگاه آشنا نیس


هرجا که میری خزونه


            غروبه دل نگرونه


                        آفتابش جونی نداره

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

سخن دل

دراین پاییز
ای دل

از برگباری موحش در باد مَهراس

این که
پاییز، پاییز است

برگ، برگ و
باد، باد

این که

پاییز ، همان مرگ است

برگ ، تویی و
باد ، عابری همیشه است

نه ، مَهراس
!
وقتی که برگباری مُوحِش

بر شانه هایت می بارد

بگذَر
از کوچه یی پاییز زده
در جادویش ، زیبا ، مرموز ...

پـاییـــز

 

ای فصل برگ ریز

 

ای آنكه بر جنازه ی گلهای باغ ما

 

جز گریه ، هیچ كار دیگر نمی كنی !

 

با آنكه غیر مرگ ...

 

كه سرنوشت مشترك برگهاست !

 

بر ساكنان باغ مقرر نمی كنی .

 

گویم اگر كه دوست تَرت دارم از بهار

 

باور نمی كنی ..!

وقتي که رفت‌، همه ي رنگها، کنار دريچه ي قلبم مُردند و فقط رنگ رفتنش ماند...

وقتي که ديگر نبود، همه ي اطلسي هاي باغچه پژمردند...

وقتي که رفت آسمان ديگر آبي نبود و خـــــدا چتر خاکستري اش را بر سر چنار پير گرفت و چشمانش را بست...

از وقتي که رفت هيچ باران نباريد...

همه ي چلچله ها افسردند و داوودي ها با همه ي زرديشان، مرگ را فرياد زدند...

از وقتي که ديگر نيست، گل مريم گلدان کنار پنجره مرا به ياد هيچ عزيزي نمي اندازد...

از وقتي که رفت خانه چه غريب مانده ست....

چراغهاي خانه همگي خاموشند و پنجره ها رو به خاکستان بازند...

ميان تو و من هزاران فاصله است
تو مي داني چرا نگاهت نكردم؟
تو مي داني چرا دست هايم مي لرزيد؟
تو مي داني چرا پاهايم ياراي ايستادن نداشت؟
تو مي داني چرا رفتنت را فرياد كردم؟
نه ندانستي
و با اولين فاصله دور شدي
حرير دلم نازك شد
نگاهم كم سو شد
و دست هايم از لرزش افتاد
 تو ندانستي
تو ندانستي
بار ديگر نگاه پريشانم
برگشت خسته به سوي تو

سفر داستان سختي بود

منتظر نظرات و پیشنهادات شما دوستان عزیز هستم

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

گفته بودم عشق يعني هورم نفس  داغِ داغ
عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ
مي گويم عشق يعني سوز درد سرد سرد
عشق يعني دلي بي كينه اما پر ز درد
گفته بودم عشق يعني التهاب التماس
عشق يعني مرواريد يه قطعه الماس
مي گويم عشق يعني حقارت در التماس
عشق يعني  ذغال، ني مرواريد و الماس
گفته بودم عشق يعني زلالي رود وجود
عشق يعني به درگاه يار به سجود
مي گويم عشق يعني دفن خود در وجود
عشق يعني به درگاه خالي به سجود
گفته بودم عشق يعني مستي از جام نگاه دوست
عشق يعني پستي رانده شدن از در دوست
مي گويم عشق يعني پيمانه ات بشكسته به دست دوست
عشق يعني  سراب رسيدن تا در دوست
گفته بودم عشق يعني صداي تيشه فرهاد
عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد
مي گويم عشق يعني تيشه زدن بر دست فرهاد
عشق يعني ليلي به بر دگر يار ،مجنون به فرياد
گفته بودم عشق يعني گداختن در انتظار
عشق يعني خطر كردن با اختيار
مي گويم عشق يعني سوزش  سردي  ديدار
عشق يعني  خطا كردن بي اختيار
گفته بودم عشق يعني ديدن خنده يار
عشق يعني سيل اشك ،بي اختيار
مي گويم عشق يعني حسرت در ديدن يار
عشق يعني سيل اشك ويار بي عار
گفته بودم عشق يعني بودن لب روي لب
عشق يعني صبر لبالب
مي گويم عشق يعني فشار دندان  روي  دست
عشق يعني  فرود از بالا به پست
گفته بودم عشق يعني شرمساري ايوب
عشق يعني يوسف واسه يعقوب
مي گويم عشق يعني  سنگ و رمي جمرات
عشق يعني بنده شدن بر مي و مسكرات
گفته بودم عشق يعني دوست داشتن بي انتها
عشق يعني ايستادن و سوختن تا انتها
مي گويم عشق يعني حماقت در دوستي بي ريا
عشق يعني ايستادن و سوختن ،تنهاي تنها
گفته بودم عشق يعني رنگ سرخ شقايق
عشق يعني پارو واسه قايق
مي گويم عشق يعني جان دادن يك گل زيبا
عشق يعني حقيري در بزرگي تا ناكجا
گفته بودم عشق يعني ترنم زيباي بارون
عشق يعني نفير صداي كارون
مي گويم عشق يعني سيل ويران گر
عشق يعني دلت به دست ياري سوداگر
گفته بودم عشق يعني همه زيبايي ديدن
عشق يعني خود نديدن ،يار ديدن
مي گويم عشق يعني  زنگار بر رخ زيبايي و مدارا
عشق يعني نه خود ديدن و نه يار ديدن ،تو را
گفته بودم عشق يعني رنگين كمان را يك رنگ ديدن
عشق يعني بر عاشقي دم مسيحا دميدن
مي گويم عشق يعني يكرنگي را رنگ رنگ ديدن
عشق يعني بر دلت دم مرگ ،پي از پي دميدن
گفته بودم عشق يعني رنگ آبي آسمون

عشق يعني وسعت دريا مث مهربون
مي گويم عشق يعني رنگ آبي آسمون
عشق يعني وسعت دريا مث مهربون

دوست دارم دوست دارم،

قدتموم آدما، قد تموم عاشقا

،دل بردي و پنهون شدي از من چرا اي بي وفا از من چرا از من چرا،

عاشق شدم ،عاشق شدم

، از چشم من پنهون نشو، از چشم من پنهون نشو

، تنها شدم تنها شدم تنها نرو تنها نرو

،پر مي كشي تا آسمون من خسته بي بال و پر

 روزي كه برگردي دگر از من نميبيني نظر.....

.دوست دارم دوست دارم قد تموم آدما قد تموم عاشقا.....

لينک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

من آخرش نفهميدم كه حرف تو حقيقته ، يا عشق من براي چشم نازنيت عادته !

نمي دونم حرفايي كه مي زني يامي نوسي، مخاطبت كس ديگه ست با واقعا توبا مني ؛

يه وقتايي شك مي كنم نمي دونم دوسم داري، ياكه مي خواي عشق منوبدون پاسخ نزاري؛

تكليفمو با ديگران دوباره روشن ميكني ؟، يه فكري ام واسه دل ديوونه ي من ميكني ؟؛

به من ميگي كه تودلت اول كيه اخر كيه، ميگي چرارنگ نگات يه وقتايي اين جوريه؛

يه وقتا شكوفه گفتنت قشنگ و اسمونيه، يه وقتا مطمئن ميشم كه اسمم نمي دوني !

يه وقتا بهتر از خودم به حرف من جواب ميدي، يه وقتا كه هوس كني كلي منوعذاب ميدي؛

راست بگو مال مردمي يا نازنين من تويي، يه وقتا مثل چشمه صاف يه وقتا خيلي مبهمي؛

يه وقتا شكوفه گفتنت خودش واسم يه عالمه ، يه وقتا صبرو حوصلت حتي واسه منم كمه؛

حتي اگه چشمات پيش منه دلت ولي با ديگري، بزار كه اعتراف كنم از همه مهربونتري ؛

هر اعتراضي كه كني به حرفاي من وارده، چيكار كنم هوا فقط واسه ي تو مساعده؛

يه وقتا عاشقي هم واسه ادم دردسره، اما يازم اگه ادم عاشق نباشه بدتره !

برات نوشتم بدوني طبق روال سرنوشت ، براي من جهنمه دنيا براي تو بهشت؛

نه نمي خواد بهم بگي حرفات مثل شكايته، يه وقتايي عوض مي شي اين به خدا حقيقته ؛

بازم مي رسم به نقطه ي قوت واوج زندگي، قصه ي مبتلا شدن، عاشق شدن ،ديوونگي؛

من مي دونم خسته شدي از پرسش و سوال من،ناراحتي اما مي خواي راحت بشه خيال من؛

سخته يه كم وارد شدن تو كوچه هاي شاعري، خط كشيدن رو دفتر خوشحاليهاي ظاهري؛

اما بزار بازم بگم ديوونتم خيلي شديد، رنگ يه عشقي رو ديدم كه مجنون هم اونو نديد؛

اگر چه چشمات خيلي كم از من خبر گرفت ، اما نبايد توي عشق اينا رو در نظرگرفت؛

اوني كه تنهاش مي زاري ،يه وقتايي توبا غمت،اونقدرديوونته كه بازم مي مونه عاشقت 

تقدیم به عاشقان واقعی

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرفهای عاشقانه

کودکی با گریه تبعید به دنیا آمد

آسمان را همان رنگ آبی می‌دید

و زمین را سرسبز

و طلوع خورشید را قصّه نو می‌پنداشت

و به آن می‌خندید

چند سالی که گذشت٬

شب را با نبود خورشید حس کرد

و همین بود که یک شب٬ پنجره را بر مهتاب گشود

و دلش سخت گرفت

چند سال بعد فهمید هوا مسموم است

خس‌خس سینه خود را اولین بار شنید

و دگر هرگز لذّت تنفّس را نچشید

سال‌ها بعد درد را تجربه کرد

زخم را دید

از عفونت رنجید

از طلوع زیبای کودکی‌ها٬ ترسید

سال‌ها در پی آن سال گذشت٬

و زمین می‌چرخید٬

خورشید هم بر عادت خود ثابت بود

قربانی دگر طاقت تبعید نداشت

همه ارکان وجودش٬ زخم برداشته بود

لحظه‌هایش بوی تعفّن می‌داد

از سکوت شب و سرمای هوا می‌ترسید

و به دنبال پناهی این در و آن در می‌زد

و قربانی امروز

منتظر مانده برای برگشت

و چه دردناک است در صف مرگ منتظر بودن

و لبخندی بر لب٬ از سر ناچاری

منتظر باید مانْد

منتظر باید مانْد

لينک ثابت | نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرفهای عاشقانه

مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!

او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!

از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!

گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!

گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!

گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!

گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!

گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!

گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!

گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!

گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!

گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!

گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!

گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!

گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!
لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرفهای عاشقانه

چشمهايت را در چشمهايم خيره کردی و آهسته گفتی دوستت دارم

در آن هنگام که در دلم فرياد می زدم من هم دوستت دارم بيشتر از آن چه که فکرش را می کنی

اشکهايم بی اختيار روانه گونه هايم شدند

سرم را آهسته بر روی شانه هايت گذاشتی

موهايم را نوازش کردی

لبانت را بر لبانم نزديک کردی

و بوسه گرمی از لبانم چيدی ، دستهای سردم را در دستهای گرم و لطيفت فشار دادی

گفتم... می دانی

می خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم

و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت را نزديک نفسهايم احساس کنم

ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را آغاز کردند... همه جا تاريک بود

قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را نوازش می داد

پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست

تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در چشمهايت خيره شده بودم لبخند زنان فرياد زدم

نــــگاه کن

نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من خود را گرم می کنند

و

ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويد

ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم

که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت خونم پناهی می جويد

دوستــــت دارم

 

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

چه مغرورانه اشك ریختیم ...

 

     چه مغرورانه سكوت كردیم ...

 

          چه مغرورانه التماس كردیم ...

 

              چه مغرورانه از هم گریختیم ...

 

 غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ...

 

        هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم

 

        و هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

با من باش

اینک که تو در کنارم نیستی درد دلم را به چه کسی بگویم؟

دلم در حسرت دیدار با تو است ، دیداری که شاید دلم دوباره امیدوار به زندگی شود

تو ای تمام هستی ام بدان که دیدن تو برایم تبدیل به یک خواب و رویا شده است

شاید دوباره و یا شاید هرگز

به امید دیدن دوباره تو به انتظار نشسته ام و دلم را به فردای با هم بودنمان

خوش کرده ام..... اگر زنده ام به امید رسیدن به تو زنده ام

ای هوای زنده بودنم شعار است که میگویم ستاره ها را از آسمان برایت میچینم

و یا خورشید را با شبهایت آشتی میدهم ، شعار است که میگویم به اندازه یک دریا

برای تو اشک ریختم اما این که میگویم بدون تو حتی یک لحظه هم نمیتوانم

زندگی کنم شعار نیست

یک حقیقت تلخ است که شاید باور کردنش برای آنان که طعم عشق را نچشیده اند

سخت و دشوار باشد . اما من یک دیوانه ام ، من همانی هستم که دل به دریا زده ام

دل به دریایی که یا در آن غرق میشوم یا با تو به ساحل خوشبختی ها میرسم

حالا که با تو در این دریایی که هر لحظه ممکن است طوفانی شود همسفر شده ام

بیا تو برای من قایقی شو و من برای تو یک مجنون

به من محبت برسان که دلم مثل یک کویر شده است که در حسرت یک قطره باران است

وقتی تو نیستی انگار من نیز نیستم ، تو که باشی من هستم

و تو هستی و یک دنیا خوشبختی!

دل من یک دل کهنه است ، دلی که بارها زیر پاهای بی وفایان له شده

شکسته شده و بی احساس شده است اما از لحظه اینکه تو را دید دوباره

یک دل عاشق و پر امید شد ، پس کاری نکن دوباره این دلم شکسته شود

که اگر اینبار شکست دیگر هیچ امیدی به آن نیست!

با تو زنده ام ، بی تو میمیرم ، دور از تو پریشانم ، در کنار تو شادابم

پس ای عزیز راه دورم با من باش ، و تا ابد دوستم داشته باش.

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

سرگذشت اكثر ما كه قدر عزيزترين فرد زندگيمان را نمي دانيم..

بيل گيتس پولدارترين فرد روي زمين ميگه : شما وقتي به پدر و مادرتون ميگين که اونها خيلي کسل کننده و قديمي هستند يادتون باشه اونها وقتي به سن شما بودن يا مثل شما بودن يا از شما شادتر

متن زير تقريبا سرگذشت اکثر کسانيست که قدر عزيزترين چيز زندگيشون را نميدونند و شايد سرگذشت تک تک ما :

وقتي که تو 1 ساله بودي، اون (مادر) بهت غذا ميداد و تو رو مي شست و به اصطلاح تر و خشک مي کرد تو هم با گريه کردن و اذيت کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي

وقتي که تو 2 ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي که ، وقتي صدات مي زد ، محل نميگذاشتي و فرار مي کردي

وقتي که 3 ساله بودي، اون ، با عشق تمام غذايت را آماده مي کرد تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق ، ازش تشکر مي کردي

وقتي 4 ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد تو هم، با رنگ کردن ميز و ديوار ازش تشکر مي کردي تا نشون بدي چقدر هنرمندي !

وقتي که 5 ساله بودي، اون لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بري تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردي

وقتي که 6 ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد تو هم ، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر کردي

وقتي که 7 ساله بودي، اون، برات وسائل بازي خريد تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي

وقتي که 8 ساله بودي، اون، برات بستني ميخريد تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر ميکردي

وقتي که 9 ساله بودي، اون ، هزينه کلاس هاي اضافي تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري ازش تشکر کردي و بجاش فقط فکر مسخره بازي بودي

وقتي که 10 ساله بودي، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس تقويتي و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم ، با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي

وقتي که 11 ساله بودي اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد تو هم ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه و بگذاره که راحت باشين و اينجوري ازش تشکر کردي و زحمت کشيده !

وقتي که 12 ساله بودي، اون تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلويزيون و ماهواره بر حذر داشت تو هم، صبر کردي تا از خونه بيرون بره و کار خودت را بکني و و اينجوري ازش تشکر کردي

وقتي که 13 ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني تو هم، ايجوري ازش تشکر کردي : تو سليقه اي نداري ، من هر جور راحتم زندگي ميکنم ، قيافم مثل اين بچه بسيجي ها باشه خوبه !

وقتي که 14 ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم،ازش تشکر کردي ، با فراموش کردن زدن يک تلفن يا نوشتن يک نامه ساده

وقتي که 15 ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه
تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشه و اينجوري ازش تشکر کردي که خستگيش کاملا در بره

وقتي که 16 ساله بودي، اون بهت ياد داد که چطوري ماشينش رو بروني و به تو رانندگي ياد داد تو هم هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي و بعضي وقتها هم خوردش ميکردي

وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي

وقتي که 18 ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد تو هم ، بخاطر اين همه زحمتي که برات کشيده بود تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي

وقتي که 19 ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن يه خداحافظِ خشک و خالي ، بيرون خوابگاه ازش جدا شدي ، به خاطر اينکه نمي خواستي بهت بگن بچه ماماني و اون هموم جا خشکش زد

وقتي که 20 ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم ، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره من خودم واسه زندگيم بلدم تصميم بگيرم

وقتي که 21 ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد يک خط مشي براي آينده ات داد تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي : من نمي خوام مثل تو باشم ، فکراي تو قديمي است و دنيا عوض شده

وقتي که 22 ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسيدي هزينه سفر به اروپا را برام تهيه ميکني

وقتي که 23 ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت ، بجاي کاد يه عالمه اثاثيه داد تو هم پيش دوستات بهش گفتي : اون اثاثيه ها چقدر زشت هستن

وقتي که 24 ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه ، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد تو هم چون ديگه هيکلت بزرگتر از اون شده بود با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي : مــادررر ، لطفاً ، با من کل کل نکنيد اعصاب ندارم

وقتي که 25 ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه تو هم بجاش يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي که مادرت مزاحم نباشه

وقتي که 30 ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، "همه چيز ديگه تغيير کرده" و چون خانومت ميخواست بره پارک فوري قطع کردي

وقتي که 40 ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو يادآوري کنه تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي و بهش تسليت گفتي

وقتي که 50 ساله بودي، اون، ديگه خيلي پير بود و مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي

و سپس، يک روز بهت ميگن مادرت در تنهائي مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسايه ها پيدا کردن و تو ............ و تو راحت ميشي ، اما تمام کارهايي که تو (در حق مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد چون ديگه کسي نيست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چيزهاي ديگه ، تو رو از صميم قلب دوست داشته باشه

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني ... و، اگه زنده نيست، محبت هاي بي دريغش رو فراموش نکن و به راحتي از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونها را بيامرزه

هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کني و اونو دوست داشته باشي، چون در طول عمرت فقط يک مادر داري ولي هزاران دوست ، هزاران فرصت تفريح ، هزاران ساعت وقت براي کارهاي ديگه و .........

امروز وقتي مادرم را ديدم رويش را ميبوسم و بهش ميگم ماماني دوستت
دارم و به دوستانم هم ميگم که من از ته قلبم مامانم را دوست دارم.

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

عشق مي تواند در وجود هركسي رخنه كند.

کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.



روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.



یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش
گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم.

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

عشق در ۱۰کلمه

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.

 

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

 

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: ''مثلث عشق'' اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.

هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:

1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

عکس عاشقانه!!!!!!

لينک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

عشق یعنی

love is the one thing that still stands when all else has fallen
عشق آن چیزی است که بر پا می ماند زمانی که همه چیز افتاده است .
love is something silent?
?
but it can be louder than anything when it talks
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر خواهد بود.
love is afraid of losing you
عشق یعنی ترس از دست دادن تو

 

دوستت دارم

زنده ام چونکه?در کنارمی، هستم چون که تو عشقمی و خوشحالم?زیرا تو?خندانی… ?
می میرم زمانی که? می روی، نابود میشوم زمانی که? از من دور می شوی
گریانم زمانی که? غمیگینی ای عشق من …! پس بمان در کنار من
برای همیشه و تا ابد ، با من زندگی کن ، با عشقم ،?نه?با خاطراتم!
بمان و این زندگی را برایم غمگین تر ، و این دنیای بی محبت را برایم جهنم نکن!
بمان در این قلبی که مدتها انتظار میکشید تا چنیی عشقی نصیبش شود…
اینک که تو آمدی و در قلبم نشستی بیا و تا ابد عشق من و قلبم باش…!?
اسمت امواج سهمگین دریای دلم را آرام میکند… اسمت چشمهای مرا?
بهانه گیر می کند، مرا امید وار و آرام میکند ،چشمه غرور را در وجود من جاری میکند…!
غرور عشق ، و غرور به خاطر دوست داشتن بیش از حد!?
معنای عشق را بیشتر از معنای واقعی خودش برایم معنا کردی و بیشتر از آنچه?تصور می کردم مرا دوست میداری!
اینک که مرا با این عشق و دوست داشتن خودت شرمنده کرده ای? من میخواهم?
تو را بالاتر از تو? که مرا دوست داری ، دوست داشته باشم، ای عشق من !?
پس با غرور هر چه تمام تر و با احساس دوست داشتن بیش از حد و از ته دل?
از تمام وجودم ، همجو رعد و برق آسمان در این دشت عشق در میان این?
همه عاشقان و در برابر خدای عاشقان با چشمهای گریان ، با صداقت و یکرنگی و یکدلی
و احساس آرامش عشق و ذکر نام مقدس تو? ، و شرمندگی ، فریاد میزنم :
خیلی دوستت دارم عزیزم.

 

لينک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف عاشقانه

بوسه / بوسه یعنی وصل شیرین دو لب .... بوسه یعنی مستی از مشروب عشق .... بوسه یعنی لذت دلدادگی ... لذت از شب ... لذت از دیوانگی .... بوسه یعنی حسه خوبه طعم عشق .... طعم شیرینی به رنگ سادگی .... بوسه یعنی اغازی برای ما شدن ... لحظه ای با دلبری تنها شدن .... بوسه سر فصل کتاب عاشقی ... بوسه رمز وارد دلها شدن .... بوسه اتش می زند بر جسم و جان ... بوسه یعنی عشق من با من بمان .


انسان با سه بوسه تشکیل می شود :

1- بوسه مادر که با ان پا به عرصه خاکی می گذاری

2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی

3- بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابدیت می گذاری .

می دانی چه می شود وقتی تمام احساست و عشقت را جمع کنی و همه را به یک نفر هدیه کنی ... مایه نشاطش باشی و تمام تلاشت شاد نگه داشتن او باشد .... اما او بی اعتنا باشد و بی تفاوت . اینچنین است که لحظه های خاموشی جان می گیرد .


اگه بارون بزنه بهار دیگه پیر نمی شه / غروبای کوچه ها اینقدر دلگیر نمی شه / اخ اگه چشمای تو ماه رو تماشا بکنه روزا خورشید نمی تونه شب رو حاشا بکنه / شبای تیره پاییز منو اتیش می زنه غروب و تنهایی داره تنم رو نیش می زنه .

ابر بارنده می گفت به دریا : من نبارم تو کجا دریایی ؟ در دلش خنده کنان دریا گفت : ابر بارنده تو خود از مائی .

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط محسن سرافراز  | 

حرف دل

بر اساس زندگي محرم زن است